واقعا چقدر منو امسال من به خاطر خانواده هامون کوچیک می شیم جلو بقیه!
برچسب:
نویسنده: هلیا عباسیان
برچسب:
نویسنده: هلیا عباسیان
همه ی دلمشغولی هام توی این وبلاگ خلاصه می شه!
باز هم به دور از تلاطم های زندگی برگشم به این وبلاگ...

برچسب:
نویسنده: هلیا عباسیان
برچسب:
نویسنده: هلیا عباسیان
برچسب:
نویسنده: هلیا عباسیان

نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد ۱۳۹۷ساعت 12:59 توسط فاطمه|
برچسب:
نویسنده: هلیا عباسیان
فردا قراره برم باهاش حرف بزنم ک نمره بهم بده تا پاس بشم...دعا کنین برام وگرنه برای دو واحد باید کلی پول بدم:(
دعا کنین نیم نمره بهم بده تا پاس بشم
من فقط نیم نمره نیاز دارم...
دعا کنین یکی از درسای دیگمم هنوز نمرشو نزدن اونم پاس بشم...تروخدا دعا کنین
نوشته شده در شنبه سی ام دی ۱۳۹۶ساعت 0:51 توسط فاطمه|
برچسب:
نویسنده: هلیا عباسیان
گاهی وقتا دلم برای تنهایی می سوزه ک عمیقا یه گوشه ای توی فکره و خودشو بغل کرده تا مبادا سردش بشه از سردی روزگارش...
نوشته شده در شنبه سی ام دی ۱۳۹۶ساعت 23:50 توسط فاطمه|
برچسب:
نویسنده: هلیا عباسیان

دلم گرفته دعام کنین...
نوشته شده در جمعه ششم بهمن ۱۳۹۶ساعت 16:34 توسط فاطمه|
برچسب:
نویسنده: هلیا عباسیان
یه خبر خوووووووووووووووششششششششششش
همه درسامووووووووووو پاااااااااااااااااااااااااااااااااااس شدم
بهتر از این نمی شههههههههههههههه
دم خودم گرررررررررررررم
فعلا بای بای
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۶ساعت 20:55 توسط فاطمه|
برچسب:
نویسنده: هلیا عباسیان
الان توی اتلیم تکو تنها ...
دو روزه کار دارنو منو میزارنو میرن!!خب مگه منم چقدر می تونم... یعنی پیش خودشون نمی گن این بدبخت حوصلش سر میره!!!
گاهی دلم برای خودمعمیقا میسوزه...ن تفریحی دارمن پوشی ک تفریحم با نتش باشه ن دوستی گ مثه خواهرمباشه...
اینجایی ک میام اتلیه دو تا دختر خواهر دارهاز اونایی کهمخوشگلن هم خیلی توی رفاه بودن و هستن...ایشالا همیشه همهمینطور باشن ولی گاهی دلم می سوزه ک خودم باید اینقدر زجر روحیو جسمی تحمل کنم چون خانواده ای ندارم ک درکم کنن...
الان اونا پیش خودشون شاید به من بخندنو بگن حمال اینا شده این دختره و عجب خرخوبی گیر اوردن...
بگن ...اونا ک شرایط زندگی منونمیدونن... نمیدونن ک من تنها ارامشم همینجاست...نمیدونن ک من اصلا بویی از ارامش نبردم...
اونا هیچی نمیدونن پس هرچیمبگن مهمنیس...
اما واقعا نمیدونم چرا خدا بعضی وقتا به یه سریا همه چیز میده به یه سریام مثه من اینقدر نمیده ک مجبورن به خاطر تامین ایندشون سرشونو جلوی همه خم کنن تا از معرفتشون مایه بزارن تا مبادا اونی ک می خوان نشه...
هه
اقا جونم امروز صبح از کربلا اومد ...دختر عمه هامم اونجا بودن...همش می شنیننو با هم پچپچ می کنن...یه جوری حرف میزنن ک ادم معذب می شه ک چرا کنارشونه...اومده یکیشون بهم می گه می خوایم بریم پیش این مشاوره میای؟منم گفتم ن نمیام ...مشخصه به زور داره تعارف میزنه ک نیومدیم نیومدی مهم
برچسب:
نویسنده: هلیا عباسیان
دعا کنین همشو به خوبی پاس کنم ترم اخریه ....
خدایا خودت کمکم کن...
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۶ساعت 22:36 توسط فاطمه|
برچسب:
نویسنده: هلیا عباسیان
فقط توی وبم جواب میدم کامنتارو ...
کامنتای خصوصی جواب داده نمی شه ...
اینجا فقط برای دل خودم محض کم شدن فشارای عصبی و روحی مینویسم...
خواستی بخون نخواستی برام مهم نیس نخون ...من هر چی وبم خلوت تر باشه راحت ترم...
هر چند اون یه سریا هم ادمو کمو بیش اذیت می کنن...
برچسب:
نویسنده: هلیا عباسیان