عجب - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 18:59
اقا عجب بلبشوییه هاااا...اینترنتا رو هم برای این اتفاقات اخیر ریختن بهم دیگه و خرابه... خدا بخیر کنه این وضعیت مملکتو...واقعا به کجا میرسه رو نمیدونم...اینترنتا و تلگرام شما ها هم در حد مزخرفه؟؟؟!!! +از طرفی باید بگم خیلی خوشبختم چون در کنار ادمایی دارم کار می کنم ک انسانیت دارن و این برام خیلی با ا...
تخلیه ی ذهن - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 18:59
امشب اومدم ک بنویسم ...مثه هزاران شبی ک نوشتم و گهگاهی یکی رهگذری خوند و نظر داد یا اصلا خونده نشد دردو دلام... امشب اومدم بنویسم تا اروم تر بشم مثل قبل اومدم تا بازم از تنهایی ازار دهندم بنویسم... تنهایی ک از 14 سالگی گریبانگیرم شد و هنوزم هست...هنوزم به شدت حس می شه...هنوزم بابتش احساس خستگی دارم....
بیکار= بی عار - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 15:11
وای خدایا نمیدونم چطوری این بابای من مثه زنا بیکار می شینه توی خونه!!!! همش توی خونست من نمیدونم فکر نمی کنه چطوری پو&#160
خوشحالم - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 15:11
از این به بعد از خوشبختیا و روزای خوب زندگیم قراره بنویسم:) از وقتی میرم اتلیه زندگیم خیلی خوب شده:)مشکلاتم سر جای خودشه ولی ارامش دارم چون توی خونه نیستم... خیلی حرف دارم برای نوشتن ولی فعلا خستم و حالشو ندارم بنویسم ...ایشالا سر فرست میام مینویسم.:)
خدایا مرسی - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 15:11
جدیدا درسته مشکلاتم هنوز سر جاشه ولی خیلی بهترم ...حس خوبی دارم چون روزو شبم توی اتلیم و این همونیه ک من می خوام...من از فضای خونه جایی ک جو متشنجی داشت دورم و این ارومم می کنه...خدا میدونه چقدر زجر کشیدم توی این مدت...ولی در عوض خدا به خواستم منو رسوند...خدایا شکرت ک صدامو شنیدی... خداجونم دوست دار...
باورای من - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 15:11
جدیدا وقتی به لیست ادمایی ک دوسشون دارم نگا می کنم می بینم دلیل دوری کردنم ازشون اینه ک می ترسم بازم تصور قشنگ ذهنیمو نسبت به خودشون خراب کنن... خیلیا از ادمایی ک دوسشون داشتم باورای ذهنیمو داغون کردن ... اما من دوسشون دارم خیلی... اما با همه ی این چزا بازم چون خدا رو دارم غمی نیس... خدایا شکرت ک هس...
ارامش قلب صبورم - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 15:11
امروز روز خیلی بدی بود... هعمش بق بودم ...دلم نمی خواست با کسی حرف بزنم حتی بد تر از دیروز بود...حالم خوب نیس...دلم گرفته... اما امشب نمازمو همین الان خوندم ...نیاز به ارامش داشتم ...و تا حدودیم به دست اوردم...از خدا طلب بخشش کردم البته نمیدونم چرا فقط حس کردم باید طلب بخشش کنم... بعدش طلب کمک کردم....
تولد بابا - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 15:11
هه امشب تولد بابام بوده منم رفتم یه کیک تولد کوچیک گرفتم شد 13 تومن ...حالا ک براش اوردم کلی زد تو ذوقم ک چرا گرفتیو ...این مدا چیه در میاریو اینا...لیاقت نداره اصلا...هر سال می گم سال دیگه نمی گیرم براش ولی خر می شم باز! تقصیر خود خرمه...
هیچ کسی نمی فهمه هیچ کس... - تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 21:36
همه می گن کربلا و مشهدو اینا رو باید قسمتت بشه ک بری اما نمیدونن قسمت توی پوله!!!!هه این واقعا بهم ثابت شده!! +++بوی زلف فقط می گه تو ترسوای ولی نمیدونه چقدر زندگی من بیریخته... هیچ کسی تا وقتی جای ادم نباشه ادمو درک نمی کنه ... هیچ کسی نمی فهمه هیچ کس... نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۶...
دلم گرفته - تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 21:36
هیچ کسی نمی فهمه من خلقم تنگه ...همه می خوان فقط حرف خودشونو به کرسی بشونن...من خستم...از خودم...از زندگیم...از ادمای اطرافم...از همه چیز خستم... دیگه نمی خوام تنها نباشم...دلم می خواد کسی کاری به کارم نداشته باشه...من خستم...بدبخت نیستم ولی زندگی متشنجی دارم ک خستم کرده... از اینکه ادما از روی نوشت...
دیشب - تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 21:36
دشب بعد مدتها رتم چت روم... با یه اقا پسری اشنا شدم ک مذهبی بود ... خیلی مهربون بود... بهم می گفت ابجی...منم مث داداشم میدونستمش...حوزه میرفت...دیشب وقتی از مشکلات زندگیم براش گفتم گفت بابات دین واقعیو نشناخته برای همینه اینقدر عذاب میده شماهارو...دین واقعی می گه احترام به زنو فرزند جزعه واجباته... ...
مشاور دانشگا - تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 21:36
من تا امروز نمیدونستم دانشگاهمون مشاوره داره!!!!!!!!!!1 امروز تازه رفتم پرسیدم و فهمیدم ...قرار شد برم نوبت بگیرم برم پیشش:) خوبه ایا؟! نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 14:9 توسط ایــــناز|
به جهنم ... - تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 21:36
امروز یکی از دوستامو دیدم ک توی راهنمایی خیلی با هم خوب بودیم ولی امروز حتی نگاهم نکرد ک با هم احوال پرسی کنیم چرا؟چون پولداره چون ایفون داره چون چادرشو برداشته چون ماشین داره چون خونه ی جدا داره چون.... به جهنم ... نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 16:29 توسط ایــــناز|
زن دست فروش - تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 21:36
یه وقتایی به این فکر می کنم با وجود اینکه پدرو مادر و برادر دارم چرا اینقدر باید تنها باشم! مثث الان ک هیچ کسی نیس... گاهی واقعا از درو دیوار اتاقم خسته میشم... امروز یه خانومی جوراب مردونه میفروخت اول بار نخریدم ازش توی راه برگشت دوباره منو دید از بس قسم داد ازش خریدم یکی ...می خواستم بگم بابا پول ...
خواستگار... - تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 21:36
خانومه با دخترش امشب اومدن خواستگاری !یه بچه ی تخسم دارن ... اومده می گه پسرمون 29 سالشه نمی خواد زنش درس بخونه نمی خواد بره سر کار از چادر ملیم بدش میاد!!! فک کن یه درصد من چنین پسریو ادم حساب کنم...متعصب احمق. نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 20:47 توسط ایــــناز|
زندگی نامرد... - تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 21:36
همیشه فکر می کردم اگه قرار باشه یکی وارد زندگیم بشه اون یه نفر عوض اینکه به نیازای خودش فکر کنه اول به این فکر می کنه ک این دختر توی چه زندگی قرار داره...چیکار کنم ک بیشتر از این بهش استرس وارد نشه... ولی اخیرا می بینم اینطور نیس...مردا هیچ وقت اون تکیه گاهی ک ما زنا ازشون توی ذهنمون میسازیم نیستن.....
دردو دل - تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 21:36
فردا نوبت مشاوره گرفتم از مشاور دانشگاهمون! ولی نمیدونم چی بهش بگم؟! بگم خستم؟ بگم متنفرم؟ بگم دیگه تحمل کردن این جو برام سخت شده؟! ___________________________________________________________ من دختر قویی بودم ولی اینقدر جو خونمون متشنجه ک برام غیر قابل تحمله...همه توی خونشون ک هستن استرسی ندارن ولی...